|
مناسبات مرزي ايران و توران، به روايت شاهنامه ي فردوسي دكتر صفر عبدالله
رييس دفتر مطالعات ايرانشناسي درباره ي شاهنامه، اثر حكيم ابوالقاسم فردوسي حماسه سراي ملي ايرانيان و اهميت تاريخي و فرهنگي اين كتاب بي نظير، بسيار نوشته اند و خواهند نوشت. از آفرينش اين كارنامه ي احساس و انديشه ي مليت ايراني بيش از هزار سال گذشته است؛ اين اثر ارزشمند كه در نوع خود تاريخي چند هزار ساله از كوشش ها، پيروزي ها، رنج ها و تلخي هاي روزگار ايرانيان است. به قول استاد جنيدي محقق تواناي فرهنگ ايران باستان، درخت تناور يك هزار ساله اي كه از ريشه هاي يك جنگل چند هزار ساله ، جان و نيرو گرفته و هرچه سال بر آن مي گذرد، عظمت آن در چشم جهانيان بيشتر مي شود. [1] اين كتاب همواره مورد توجه محققان بوده و هزاران سال ديگر هم به عنوان يكي از مهمترين منابع ادبي، تاريخي، فلسفي، اخلاقي و جغرافياي تاريخي مورد توجه خواهد بود. موضوعي كه در اينجا مورد بررسي قرار مي گيرد، موضوع « مرزهاي تاريخي ايران و توران به روايت شاهنامه ي فردوسي » است. بررسي اين موضوع از آن جهت مهم است كه هم اكنون تعدادي از اقوام باديه نشين كه با گذشت زمان در مرزهاي ايران تاريخي ساكن شده اند، خود را توراني و سرزمينهايي را كه در آن جاي گرفته اند، توران مي پندارند و حتي شك ندارند كه مراد از سرزمين توران، سرزمين تركان مي باشد.
[2] گاهي اوقات در اظهارات غير علمي خود حدود توران را چنان ترسيم مي كنند
كه به روايتي، تقريبا سرزمين هايي را كه امروز ترك تباران و ترك زبانان در آن
به سر مي برند، در بر مي
گيرد. [3] دليل اين است كه از آغاز به تيزي فزوده است و فريدون او را به بخش شرقي ايران ويچ گسيل مي كند و زنش را « آزاده خوي » مي نامد و چنان كه معلوم است، آزاده همان آريايي است. [4] در مورد آنكه آزادگي صفت ايرانيان است و در جاي جاي شاهنامه اين معني تكرار شده است، مي توان به چند نمونه اشاره كرد. مانند اين بيت كه در بخش شكست يزدگرد سوم آمده است:
از آزادگان پاك ببريد مهر بيت ديگري در گفتگوي گشتاسب با اسفنديار در باره ي رستم:
به گيتي نداند هم نبرد ويا در بيت:
ز گردان ايران دو آزاده كشت و يا:
ز آزادگان اين نباشد شگفت « آزادگي » از ويژگي هاي ايرانيان بوده است كه در سده هاي بعد نيز بارها بدان اشاره شده است. در اشعار رودكي در مدح سامانيان، اشاره به « آزاده نژاد » بودن ايشان آمده است و در آثار شاعران و نويسندگان ديگر نيز ايرانيان را « آزاده نژاد » گفته اند كه يادآوري همه ي آن موارد سخن را به درازا مي كشد. از شاهنامه چنين بر مي آيد: ايرانياني كه به سوي شرق رفته اند زنان اريايي را نيز با خود برده اند و پس از قرن ها امكان آميزش ايشان با زنان زرد پوست فراهم آمده است؛ و اين را داستان در داستان مادر سياوش و كيكاووس مي توان دريافت. هنگامي كه كاووس، از نژاد دختر مي پرسد:
بگفتا كه از مام، خاتوني ام و روشن تر از اين نمي توان گفت كه تورانيان آريايي نژاد اندك اندك با اقوام زرد پوست آميخته اند. از بيتهايي كه در شاهنامه آمده است مي توان دريافت كه « توران زمين » در شرق ايران و در همسايگي چين بوده است، كه پس از چندين هزار سال، تركان در آن سرزمين راه يافته و در آن جاي گزيده اند. [5] در كتاب نامه ي شهرستان هاي ايران كه به زبان پهلوي بر جاي مانده است، نخستين كه در خراسان و ايران از آن ياد شده، سمرقند است كه بخارا، تاجكند و سپيجاب ( اسفجاب ) نيز در نزديكي آن بنياد شده و همه ي اين شهر ها بر روي هم سرزمين « سغد » نام داشته اند. استاد جنيدي پس از اوردن متن پهلوي و ترجمه ي فارسي اين متن مي نويسد: « پس چگونه ممكن است كه اين شهرهاي ايراني كه هنوز كهنه ترين نمونه هاي زبان هاي ايراني را در خود نگاه داشته اند، و همگان با ايين و فرهنگ ايراني مي زيند، بخشي از كشور توران به شكار آيند. » [6] در تاييد اين نظر دلايل فراواني وجود دارد كه ذكر آنها در اين فرصت اندك ناممكن است، ولي شاهنامه كه مورد نظر ماست، شهادت مي دهد كه ورارود ( سرزمين ميان دو رود سيحون و جيحون ) به هيچوجه جزيي از سرزمين توران نبوده بلكه همواره بخشي از ايران بوده است. در يكي از تازش هاي تورانيان سرانجام جزيي از سرزمين ايران به دست ايشان مي افتد. شياووش، سردار ايراني با آنان مي جنگد و با شكست تورانيان، آنان پس مي نشينند. تورانيان چون ادامه ي نبرد با ايران را ممكن نمي بينند، پيشنهاد اشتي مي دهند. سياووش از انها مي خواهد كه شهرهاي ايراني را به ايرانيان واگذار نموده و به مرزهاي خود در منطقه ي توران باز گردند. از اين رو به قول شاهنامه افراسياب،
بخارا و سغد و سمرقند و چاچ
[7] او شهرهاي ايراني را كه چندي با ستم جنگ از ايران
جدا ساخته بود، بر جاي نهاد و خود با سپاه توران به سوي گنگ دژ رهسپار شد. از
سرگذشت حزن انگيز سياووش پيداست كه كيكاووس آشتي پسرش با افراسياب را نمي
پذيرد و سياووش برپايه ي پيمان خود كه با تورانيان بسته بود، رزم با آنان را
ادامه نمي دهد، گروگان ها را آزاد مي كند و به توران پناه مي برد. هم در اين
داستان است كه پيران ويسه، وزير افراسياب در شهر قيجقار باشي كه سرِ مرز
ايران و توران بوده است، به پيشواز وي مي آيد.
زمين تا لب رود جيحون مراست [8] در اينجا سخن از يكي بودن نژاد و ريشه ي آرياييان و تورانيان پيش از تقسيم شدن ايران به سه بخش است. مي توان بر اين گمان بود كه اين پيوند چندان نيز دچار گسستگي نشده بود؛ چنان كه در اوستا مي بينيم، به فروهر زنان و مردان توراني نيز درود فرستاده شده است.
[9] با نگرش به نام هاي تورانيان كه در اوستا آمده است، ايراني بودن آنها به
نيكي روشن مي شود. بسياري از مورخان بر آنند كه سكاييان خود را آريايي يا
ايراني مي دانستند همين تورانيان بوده اند. درباره ي همبستگي ايران و توران
در شاهنامه شواهد فراواني مي توان يافت. مانند:
بدو گفت من خويشِ گرسيوزم 2. اينكه نسب كيخسرو از طرف پدر به واسطه ي سياووش به كيقباد، و سرانجام به فريدون مي رسد و از جانب مادر نيز تخمه ي افراسياب و سرانجام فريدون بود:
ز تخم فريدون و از كيقباد 3. آنجا كه پشنگ توراني نيز كيخسرو را فريدون نژاد مي داند:
كه چون او دلاور ز مادر نزاد 4. در سخن گفتن پيران ويسه با سياووش و ترغيب او به زن گرفتن از توران:
سه اندر شبستان گرسيوزند
[10] خلاصه در مورد پيوند ايرانيان و تورانيان، در شاهنامه صدها مثال مي توان
پيدا كرد كه در حقيقت ريشه ي نژادي تورانيان را مي نماياند.
چو از دامن ابر چين كم شود
[11] در دوره هاي بعد نيز و در منابع گوناگون، به راه پيمودن تركان از راه بيابان به سوي ايران اشاره شده است. محقق بزرگ آلماني، برتولد اشپولر نيز در كتاب تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي كه بي گمان يكي از بهترين پژوهش هاي عصر ما درباره ي تاريخ ايران آن روزگار است، نه فقط فراز و فرود چيرگي تازيان بر ايران زمين را موشكافانه به رشته ي تحرير تحقيق كشيده است، بلكه از آغاز هجرت تركان به مرزهاي ايران زمين نيز اشاره ها دارد. او مي نويسد: « به موجب مهاجرت هاي قومي كه در قرن هشتم ميلادي اتفاق افتاد، قرلوق هاي ترك ( به فراسي: خلخ؛ به تبتي: گرلك ) به طرف هفت رود ( يتي سو ) در بخش جنوبي درياچه ي بالخاش ( Balchasch ) و بخشي از كرانه ي جنوبي درياجه ي تريم ( Tarim ) پيشروي كردند و در قرن دهم، بخش اعظمشان به دين اسلام گرويدند. » [12] همين پژوهنده آورده است كه رود جيحون فلات اوست يورت ( ميان درياچه ي آرال و درياي خزر ) مدت ها مرزي بود كه ترك ها تنها به عنوان اسير جنگي يا به عنوان گروه سربازان و صاحب منصبان از آن مي گذشتند؛ چنان كه سبكتگين، پدر محمود غزنوي نيز با همين عنوان توانست از آن بگذرد. [13] تاريخ گواهي مي دهد كه در اثر يورش هاي فراوان، نفوذ تركان در ورارود و سرزمين اران ( كه امروز جمهوري آذربايجان ناميده مي شود ) و در بعضي از مناطق ديگر كه از سرزمين هاي ايران بوده است، افزون شده است؛ به حدي كه اين تركانِ ايراني تبار دست به انكار هويت ايراني خويش زدند. در درازاي اين تاريخ چند هزار ساله با دگرگوني هايي كه در ميان سرزمين هاي ايرانيان و تورانيانِ هم نژاد پديد مي آمد، طبيعي است كه مرزهاي اين كشورها مرزهاي پايدار و هميشگي نبوده باشند. بعد از چيرگي تازيان و استقرار اسلام بسياري از تورانيان، ترك زبان شدند و بخش مهمي از ايران زمين را نيز به تصرف خود درآورده اند كه در اين باره پژوهش هاي بسيار شده است. استاد كرسي تاريخ دانشگاه منچستر، باسورث مي نويشد، « از آغاز نفوذ اسلام در ايران زمين بخش هايي در شمال درياي سياه و شهر هاي ايراني خوارزم، ماوراء النهر و فرغانه به دست تركان كوچ نشين افتاد. » [14] به نظر نگارنده، باسورث در اين زمينه اشتباه مي كند؛ چرا كه سرزمين هاي ايراني كه او از آنها نام مي برد تا سال 999م. يعني تا دو - سه قرن پس از اسلام نيز به دست تركان نيفتاده بود و خاندان هاي ايراني طاهريان، صفاريان و سامانيان بر آنان فرمانروايي مي كردند. تنها پس از فروپاشي دولت سامانيان بود كه نفوذ تركان در ورارود رو به فزوني نهاد. گفته ي محقق تواناي آلماني، اشپولر كه مي نويسد، « پس از تسخير ماوراء النهر از سوي مسلمين، تركان به طور قطعي به حوزه ي فرهنگ ايراني و اسلامي راه يافتند »، درست است، ولي مهاجرت تركان به ورارود كه او از آن ياد مي كند، در فاصله ي سده هاي دهم تا دوازدهم ميلادي موجب ويراني فرهنگي اين نواحي نشد، و حيات معنوي در اينجا همچنان به دست ايرانياني بود كه تا چيرگي يافتن مغولان، تقريبا به طور مستمر، تحت تسلط تركان بوده اند. [15] پروفسور باثورث به درستي يادآور مي شود كه وضع منطقه در سده هاي پيش، در شاهنامه ي فردوسي منصفانه منعكس شده است. يكي از محققاني كه با نظر انتقادي و از ديدگاه تاريخي، شاهنامه را بررسي كرده، تاداويش كاوالسكي است كه ثابت نموده است، تورانيانِ دورانِ حماسه هاي پهلواني را به هيچ وجه نمي توان با تركان يكي دانست؛ هرچند كه در زمان فردوسي، تورانيان تقريبا در حال ترك شدن بودند. مراد فردوسي از « توران » در واقع مردم كوچ نشين هند و اروپايي ( آريايي ) دشت هاي اوراسيا از سكاييان تا هپتاليان بودند. اين كوچ نشينان آريايي در در سده هاي نخستين اسلامي نيروي مقتدري به شمار مي آمدند. آنها به فرمانروايان سغد و ورارود ( ماوراءالنهر ) در دفاع عليه حمله ي اعراب به رهبري قتيبه ياري رساندند، از اينرو، چنان كه كاوالسكي مي نويسد، ترك شناسي كه در شاهنامه ي فردوسي از فرهنگ باستاني ترك ها معلوماتي بجويد، نا اميد خواهد شد. [16] به نظر نگارنده در سده هاي آغازين اسلامي، نفوذ زردپوستان به ورارود آغاز و سپس افزون شده است. وارد شدن تركان به اين منطقه در آغاز به صورت مسالمت آميز بوده است: ايرانيان غلامان ترك خريداري مي كرده اند و بعد ها به صورت سپاهي در ارتش به خدمت مي گرفته اند. پروفسور باسورث اشاره كرده است كه ورود مسالمت آميز تركان به منطقه سبب شده است تا برخي از محققان ترك چنين بپندارند كه تركان از همه سو وارد شده و ديگر در آن منطقه غير تركي نمانده است. از اينرو تلاش كرده اند كه نه تنها دانشمندان بزرگ و فيلسوفاني چون فارابي، بيروني، و ابن سينا را ترك اعلام كنند بلكه ابو مسلم خراساني و ديگر سرداران ايراني را نيز چنين بپندارند؛ چنان كه ايرن ماليكف، با كمال احساس و انگيزه ي ملت گرايي، ابو مسلم خراساني را قهرمان ملي ترك ها دانسته است.
[17]
ولي اين ادعاها در زمره ي كوشش هاي نابخردانه براي وارونه نماياندن تاريخ به
شمار مي آيد.
ادبی، تاريخی :: نسخه ی قابل چاپ :: نظرات: 0 :: ارسال برای ديگران
تمامی
حقوق اثر «مناسبات مرزي ايران و توران، به روايت شاهنامه ي فردوسي» متعلق به
«دكتر صفر عبدالله» می باشد. |
||