مقایسه سرشت بهی با اسلام
|
گفتگوی خدايان!!!!!! پروردگار: من پروردگار و آفريننده عالم هستی، ميباشم، آفريدگار عشق، محبت، صلح، شادی، زيبايی، عدالت، عقل، شعور، منطق و هر آنچه نکوست و روی سخن با تو(الله) دارم: تو که هستی و چه ميخواهی؟! من تو را ميشناسم و اگر گروهی جاهل را فريب دادی، مرا که آگاه بر همه چيز هستم، فريبی نتوانی. الله: پروردگارا، من همانم که به انسان سجده نکردم و مرا راندی؛ همه عالم هستی، از آن توست و فقط گوشه ای خشک و بی آب و علف از زمين را که جاهلان در آن ميزيستند، توانستم به خود برآورم. پروردگار: چگونه اين مردمان را فريفتی؟! الله: همه جا رفتم و رفتم و نتوانستم، تا به بيابانی که در آن تعدادی شتر و مار و ملخ و عقرب بودند و در پهنه آن، قبايلی از جاهلان ميزيستند، رسيدم؛ قبايلی که هر کدام، خدای(بت) خود را داشتند و در عمق حماقت و نادانی بسر ميبردند؛ نام يکی از اين بتها، که بت بزرگ اين بيابانگردان بود، الله نام داشت، که در کعبه، در کنار ديگر بتهای کوچک ميبود؛ محيط را مناسب ديدم و نام بت بزرگ را بر خود نهاده و خود را مشابه تو، يعنی خدای هستی خواندم تا بتوانم راحت تر آن بيابان نشينان نادان را فريب دهم، چون نميتوانستم از آغاز، بگويم که من شيطانم و مظهر تمام بديها. پروردگار: من، پيام عشق، محبت، دوستی و صلح، به مردم فرستادم؛ تو به اين قوم چه گفتی که تابع تو شدند؟ الله: درجه حماقت آنانرا سنجيدم و بر آن اساس، به آنها وعده هايی پسنديده آن قوم دادم؛ آنها را به جنگ و کشتار دعوت کردم و وعده دادم که هر آنچه را از اين جنگها بدست می آيد، غنيمت و مال آنهاست؛ به مسئله شهوت آنان پرداخته و هر مردی را اجازه زنان و کنيزان بسيار دادم؛ بهشتی دروغين، مشابه يک روسپی خانه، که در آن جويبارهای پر از شراب و شير و عسل روان است و زنان زيبا(حوريان) و غذاها و ميوه های لذيذ در انتظارشان است، به تجسمشان خوراندم. پروردگار: چگونه اين قوم، باور آنچه را در زمين بر آنها حرام کردی، ولی در بهشت دروغين به آنها ارمغان داده و آزاد گردانيدی، کردند و نپرسيدند که چرا حکم الله، دوگانه است؟! الله: مگر نگفتم که احمقترين و نادان ترين و جاهل ترين قومها را، در بيابانی خشک، برگزيدم. پروردگار: اگر قومی نادان را، در بيابانی برهوت برگزيدی، پس چگونه دين دروغين تو، به نقاط ديگر نيز سرايت کرد؟! الله: بز گر، گله را گر ميکند و سنگی را که يک نادان در چاهی ميندازد، هزاران دانا نيز به سختی بيرون مياورند؛ و من اين قوم جاهل را فريفتم و به آنان جنگ و سنگسار و جنايت و غنيمت گيری و اسير گيری زنان و استفاده جنسی از آنان و همسران بسيار و همه را بنام خدا(الله) و در راه خدا(الله) وعده دادم و مابقی را به عهده خود آنان گذاشتم؛ طمع را در آنان آنقدر بسيار کردم، که ديگر هيچ چيز جلودار، حس تصاحب آنان نبود؛ بعد از اينکه اين بيماری، سراسر آن بيابان را فرا گرفت، چشم به ديگر سرزمينها دوختند؛ در جوار و حدّ و مرز سرزمين اين بيابانگردان، سرزمينهای ديگری بودند( ايران)، پر از کوهها، دشتها، مراتع، کشتزارها، گلزارها، جنگلها، رودخانه ها و درياها، که از طمع قوم بيابانگرد من، در امان نماندند و به زور شمشير و جنگ، در طی سالها به تصرف در آمده و اصول من(الله)، به آنها تلقين و تحميل گرديد و اين داستان تا به امروز ادامه دارد. پروردگار: چگونه پيام سياه خود را، به اين بيابانگردان خوراندی؟! الله(شيطان): در جسم انسانی رفته و خود را پيامبر ناميدم و از زبان او(که خودم بودم)، آنچه را که خواستم، گفتم و خود را نيز، خالق و آفريدگار قبولاندم. پروردگار: در کتابت(قرآن)، سوره ابراهيم، آيه 4، گفتی که هر پيامبری را برای قومی خاص که به زبان آن قوم سخن گويد، فرستادم؛ پس چگونه اقوام و سرزمينهای ديگر با زبانهای متفاوت نيز تصرف شدند و چگونه است اين تناقض گويی در قرآن؟!! الله: پروردگارا، تو دانا و کامل و دور از هر خطا هستی و من همچون تو نيستم؛ ازينروست که کلامم و کتابم نيز، پر از تناقضات و خطاهاست. پروردگار: شيطان، تو در تضاد با منی و آنان که تو را باور دارند، در تباهی و سياهی بسر ميبرند؛ من، پروردگار هستی، پيام انديشه و کردار و گفتار نيکو دادم؛ تو فرمان باور کورکورانه، تعصب و زور و ستم. من، پروردگار هستی، پيام صلح، عشق و دوستی آوردم؛ تو فرمان جنگ، نفرت و دشمنی. من، پروردگار هستی، پيام کمک به ديگران و مهر و محبت آوردم؛ تو پيام طمعکاری، کشتار ديگران و غارت اموال آنان( غنيمت گيری). من، پروردگار هستی، قدرت انديشه و عقل را برای تکامل انسانها به آنها داده، تا بر دانش خود بيفزايند و بتوانند علاج بيماريها، سختيها، دردها و نارواييها کنند؛ تو روح و جسم آنان را بيمار کردی و پيام شلاق زنی، دست بريدنها، چشم درآوردنها و .... ، آوردی. من، پروردگار هستی، انسانها را برابر آفريدم؛ تو، نيمی از جامعه را بر نيمی ديگر( مردان را بر زنان)، برتر شمردی و نيمی از جامعه را( زنان)، برده نيمی ديگر کردی. من، پروردگار هستی، بر اساس آفرينش، انسانها را قدرت حل و ارضاء معقول نيازهای منطقی خود، بخشيدم؛ تو، در عين ممنوعيت نيازهای طبيعی و معقول انسانها، فريبکارانه برخی از اين نيازها را جرم و گناه دانسته و مجازاتهای سنگينی به عناوين زنا، لواط، فحشا، دزدی، شرابخواری و ... آوردی، ولی در عمل، تعداد زوجات و کنيزها و دزدی(غنيمت گيری) را آزاد گذاشته و قول روسپی خانه اللهی با رودهای پر از شراب، در بهشت دروغينت را دادی. الله: پروردگارا از تو پوزش ميخواهم، ولی من شيطانم و جز اين، کاری نميدانم و هستی و نيستی من، در دست توست. پروردگار: بمان تا ببينی چگونه دوران جاهليت، با قدرت انديشه و تعقلی که به انسانها داده ام، کم کم نابود شده و نيکو صفتان و درست انديشان، بر جاهلان تو، پيروز خواهند شد؛ و اين، خواست من است. ( گفتگويی تخيلی بين پروردگار و الله، که از آن ميتوان نکته ها آموخت) گوشه ای از کتاب جادوی سياه، نوشته ع. ح. |
||