
رضاپهلوى
ايران بر چهار راه تاريخ
-
بيش از دو دهه حكومت دينى و آشفتگى و نابسامانى اقتصادى، ايرانيان
را برانگيخته است كه به هيچ چيز كمتر از يك مردم سالارى تمام عيار عرفى راضى نشوند.
براستى كه هيچ نسلى در تاريخ ما به اين درجه از بلوغ سياسى نرسيده بود.
- اين نسل، با نسل من تفاوت دارد. عذاب بزرگى را تحمل كرده است و با جنگ و سركوب
سياسى و از دست دادن امكانات اقتصادى و حيثيت بين المللى خويش، قيمت گزافى را
پرداخت كرده است.
-
|
|
رژيم
ملايان در يك بحران عميق گرفتار شده و درنهايت، به بن بست خواهد رسيد. جا به جا
كردن چند وزير در يك كابينه يا دست زدن به اصلاحات ظاهرى، دردى را درمان نمى كند.
تغيير و تحول در ساختار رژيم، بايد بنيادى و عميق باشد؛ به عبارت ديگر، طرد يك
سيستم مستبد و تك سالار و جايگزين كردن آن با نظامى فراگير و مردمى و بدور از ترفند
و ريا.
نيروهاى سكولار و غير دينى، در زمان شكل گيرى و ترقى خود، با مشكلاتى روزافزون از
قبيل مقاومت، خشونت و خونريزى مواجه مى شوند. بدون هيچ اصول و تبعيضى،
روزنامه نگاران و اهل قلم را به زندان مى اندازند، روزنامه ها را يكى پس از ديگرى
توقيف، دگرانديشان را ارعاب، منتقدان را ساكت، دانشجويان را مضروب و شكنجه و
مخالفان را سر به نيست مى كنند. شورش و اعتراض در سرتاسر كشور بصورتى روزانه درآمده
است. آشوب و بى نظمى اقتصادى هر روز وخيم تر مى شود؛ در حاليكه بسيارى هنوز
بى كارند و آنانكه اشتغال دارند، بايد براى امرار معاش، چندين شغل ديگر هم دست و پا
كنند. در كساد بازار كار و در نبود كارهائى كه درخور تحصيلاتشان باشد، در قيمت
سرسام آور مسكن، جوانان ما، در كنار پدران و مادرانشان، از شعارهاى پوچ انقلابى
خسته شده و براى راه حلى واقعى بى تابى مى كنند. كوتاه سخن، بيماريهاى اقتصادى و
سياسى، ابر تاريك نوميدى را به سرتاسر ايران كشانده و آينده نسلى بى گناه را به
خطر انداخته است.
اين شكست ها و ناكامى ها، سياست خارجى ايران را هم تحت تأثير قرار داده اند.
طبقه بندى و رفتار با ايران به منزله «كشورى ياغى» ، موجب سرافكندگى و تحقير ملى ما
ايرانيان شده است. انقلاب، به تفصيل، نويد استقلال ايران و خلاصى از فشار و تأثير
بيگانگان را مى داد، ولى در واقع ايران، در طول تاريخ معاصرش تا اين حد نسبت به
فشار دولت هاى بيگانه، آسيب پذير نبوده است.
متاسفانه، بزرگترين ضربه به افكار مذهبى و معنوى ما، از جانب رژيمى وارد شد كه خود
را حامى ارزشهاى اسلامى وانمود مى كند- رژيمى كه با ادغام دين و سياست، به استقرار
هيچيك از آن ارزشها كمكى نكرد. با اين كار، ملايان، نه تنها خود و ملت ايران را
آسيب پذير كردند، بلكه هر احترامى را كه مردم براى سياست و دين داشتند، يكباره از
ميان بردند. بسيارى از ايرانيان امروز، ملايان و نهاد دين را مقصر شمرده و سرزنش
مى كنند. روحانيان كه زمانى مورد احترام آحاد جامعه بودند، امروز به منفورترين قشر
اجتماع مبدل شده اند. بارها و بارها، من نوميدى بسيارى از روحانيان را شنيده ام-
روحانيانى كه از همان ابتداى كار با حكومت دينى سازگارى نداشتند. اينان از
بى اعتبار شدن معيارهاى دينى، از دست رفتن احترام و اعتبارشان و نابودى حرمت آن
نهاد، گله مند و دل آزرده بودند. حتى تنى چند از ملايان انقلابى نيز، در گفتگوهاى
خصوصى خود با من، همين نكات و حقايق را بازگو مى كردند.
سيستم سياسى، بطور كل، اعتبار و مشروعيت خود را از دست داده است. ملايان حاكم، به
خوبى از ابعاد بحران، خشم و انزجار مردم و حدود توان و قدرت خود آگاه هستند. رژيم،
با فشارهاى روزافزون عمومى رو در روست. مردم كلافه اند و جمهورى اسلامى ديگر
نمى تواند در پشت عذر و بهانه هاى پوچى مانند «توطئه استكبار جهانى» پنهان شود.
ديگر بهانه معقولى براى ناتوانى رژيم در بازسازى معيارهاى پيشرفته زندگى وجود
ندارد- معيارهائى كه پيش از انقلاب ايرانيان از آنان بهره مند بودند. معماى غيرقابل
حل ايران مسئله لباس و حجاب نيست بلكه حل مشكل بيكارى و مسكن است، بالا بردن
الگوهاى بهداشتى و آموزشى ست، و سرانجام، از ميان بردن شكافهاى اجتماعى ميان «دارا»
و «ندار» است. كوتاه سخن، مسائل ما در مورد شايستگى و آبرومندى و حرمت زندگى
انسانى ست.
پيروزى انتخاباتى و غيرمترقبه خاتمى در دوم خرداد ،1367
بعنوان نمودار اولين شكاف در بطن رژيم، نقطه عطفى بود براى جمهورى اسلامى. رأى مردم
در حقيقت نه براى شخص او، كه براى يك سمبل بود، سمبلى كه نمايانگر يك انشعاب در
ميان رژيم بود. رأى به جناحى بود كه در ظاهر خود را متمايل به اصلاحات و ترقى خواهى
وانمود مى كرد. با وجوديكه كارنامه خاتمى در چهار سال اول رياست جمهوريش،
ترازنامه اى مملو از وعده و وعيد است، انتخاب دوباره او به آن سمت، آنهم با درصد
كمترى از پشتيبانى عمومى، بر پايه ترسى منطقى صورت گرفت كه مبادا گزينه هاى ديگر
ضريب استيصال و بدبختى را بالاتر ببرند.
در دوره گذشته، يعنى در سال ،۱۳۷۲ مردم بصورت فعال در گزينش هاشمى رفسنجانى، سلف
خاتمى، شركت نداشتند. مردم نسبت به مزاياى شركت در روند انتخابات، بدگمان بودند.
باور بر اين استوار بود كه رژيم، كانديداى خود را از پيش دست چين كرده و احساسات و
آراء ملى را ناديده خواهد گرفت. ولى در
1367
و مجددا در ،1380
مردم فرصت كوتاهى يافتند تا افسار امور را در دست خود گرفته، پيامى روشن و واضح نه
تنها به گردانندگان رژيم كه به جهانيان نيز برسانند كه مردم ايران ديگر مطيع و
تسليم پذير نخواهند بود و در راه از ميان برداشتن موانعى كه حكومت دينى در مسير
اصلاحات قرار داده بود، از هيچ كوششى فروگذار نخواهند كرد. بنابراين، انتخاب خاتمى،
با وجود محدود بودن گزينه ها و انتخاب ميان بد و بدتر، در حقيقت ابراز عدم اعتماد
مردم نسبت به دستگاه حكومتى بود.
از يك ديد، انتخابات سال ،۱۳۷۶ گامى در جهت مثبت بود. خاتمى، به مراتب ليبرال تر از
پيشينيان خود بود و در نظامى كاملاً بسته و خفقان آور، زنگ نداها و افكار محبوبى را
به صدا در آورد. ولى آنچه كه او به آن رنگ اصلاحات زد، تنها ظاهرسازى و تزيين نظام
ملايان بود. خاتمى قصد نوسازى و بازسازى حكومت را در سر نداشت. صرف نظر از
ويژگى هاى شخصى خاتمى، او در دوره نخست رياست جمهورى اش به هيچيك از وعده هاى
انتخاباتى خود، جامه عمل نپوشاند. او، نه يك بار كه سه بار اكثريت آراء را در
انتخابات رياست جمهورى، شهرى و پارلمانى بدست آورد. با وجود اين، او در حين آنكه از
نداشتن اختيارات گله مند بود، در زمان جنبش دانشجوئى و بحرانهاى ديگر، همواره جانب
ولى فقيه و حكومتگران را گرفته و براى خواست هاى جوانانى كه از او پشتيبانى كرده
بودند، ارزشى قائل نبود. امروز پس از چهارمين دور انتخابات كه به گزينش خاتمى براى
بار دوم انجاميد، مردم كماكان در انتظار تحقق وعده هاى كهنه شده او هستند و اين در
حاليست كه اكثر طرفداران او، اميدى به توان وى در برآورده كردن آن تعهدات ندارند.
واقعيت آنست كه هدف نهائى و اولويت خاتمى همواره حفظ و استمرار نظام بوده است نه
تغيير آن. هر كانديداى غربال شده ديگرى هم كه از صافى ها و فيلترهاى اين رژيم مستبد
مى گذشت، همان مأموريت به او محول مى شد.
با چنين ماهيتى، اين سيستم ثابت كرده كه نه تنها قابليت نجات را ندارد بلكه ذاتا
اصلاح پذير هم نيست. اين نظام در برداشت اش نسبت به قانون گذارى و مسائل مذهبى،
شديدا سخت سر و انعطاف ناپذير است. تصميم گيرندگان مردم نيستند و برآورده كردن
خواست هاى آنان از هيچ اولويتى برخوردار نيست، بلكه اين تصميم گيرى در كف مشتى از
ملايان قشرى و واپسگرا و مجتهدان متكبر است كه انديشه و ايدئولوژى دستگاه حاكم را
بنحوى تعبير مى كنند كه ضامن استمرار موقعيت شخصى آنان بوده و منافع مالى شان را
هرگز به خطر نياندازد.
با اين گفته، سازمانهاى هاى مستقر شده و اقتدارگرا، هنوز سد راه اصلاح و مخالف سر
سخت آزادى هستند. ساختارهاى شبه دولتى و انقلابى، مانند بنياد ها، در واقع به
نگهداران منافع شخصى مشتى از طرفداران كليدى رژيم تبديل مى شوند كه از پست و مقام
اجتماعى خود بى اندازه سود مى برند- مقاماتى كه در حقيقت نقش ميانجى را ميان دولت و
بازار ايفا كرده و بازار آزاد و بازرگانى مستقل را در نطفه خفه مى كنند. قوه
قضائيه، سرويس هاى اطلاعاتى و ارگانهاى كنترل و سركوب، حتى رسانه هاى دولتى، همه و
همه در اختيار اقتدارگرايان قرار دارد. اگر عامل مذهب را لحظه اى از اين معادله
خارج كنيم، حكومت تهران، تفاوت چندانى با يك رژيم كمونيستى نمى تواند داشته باشد-
حكومتى كه تمامى فعل و انفعالاتش، فقط و فقط براى استمرار و ادامه بقا صورت
مى گيرد. اين اقتدارگرايان مصمم هستند كه هر صداى دگرانديش و مستقلى را در مطبوعات
خفه كنند، ولى نويسندگان و روزنامه نگاران غير وابسته، با جرأت و شهامتى كم نظير،
انحصار قدرت را از سوى حكومتگران خودكامه، چالش كرده و بنام آزادى مطبوعات و افشاى
صادقانه كوتاهى هاى رژيم، به مبارزه مى پردازند.
خوشبختانه، اين رژيم هر چه بيشتر سعى در اصلاح خود كند، نياز بيشترى به فن آوران و
مديران فنى پيدا خواهد كرد- مديرانى كه در واقع بزرگترين اميد براى تحول و ترقى در
ايران فردا هستند، ولى امروز راه بجائى ندارند. تغيير مداوم آيين نامه ها در كنار
فسادى فراگير، سد راه كارمندان لايق شده و آنان را از انجام وظايفشان- دستيابى به
اهداف، راه حل يابى و از ميان برداشتن دشوارى ها- باز مى دارد.
امروز زندگى تك تك ايرانيان، در سطوحى بسيار بنيادى، تحت تأثير سياست هاى خفقان آور
رژيم از يك سو و تصور دستيابى به دموكراسى از سويى ديگر، قرار گرفته است. بيش از دو
دهه حكومت دينى و آشفتگى و نابسامانى اقتصادى، ايرانيان را برانگيخته است كه به هيچ
چيز كمتر از يك مردم سالارى تمام عيار عرفى راضى نشوند. براستى كه هيچ نسلى در
تاريخ ما به اين درجه از بلوغ سياسى نرسيده بود. آنان تمامى پاسخ ها را در اختيار
ندارند ولى اينجا روند فكرى ست كه از اهميت خاصى برخوردار است. برخلاف نسل من،
تعداد بسيار معدودى هستند يا شايد هم اصلا چنين افرادى وجود ندارند كه مسائل را به
صورت «فرض مسلم» بپذيرند. نسل من، از تسهيلاتى چون ابزار كار، دسترسى به آموزش و
پرورش مناسب و معيارهاى مترقى زندگى، برخوردار بود. ما در سراسر جهان محترم شمارده
مى شديم و از مناسبات عادى و سودمند بين المللى برخوردار بوديم كه خطر تهاجم دشمنان
را خنثى كرده بود.
اين نسل، با نسل من تفاوت دارد. عذاب بزرگى را تحمل كرده است و با جنگ و سركوب
سياسى و از دست دادن امكانات اقتصادى و حيثيت بين المللى خويش، قيمت گزافى را
پرداخت كرده است. آنان به نيكى آگاه هستند كه دنياى ديگرى در ماوراى آنان شكل
گرفته است و به اين نتيجه رسيده اند كه درب نبايد همواره بر همان پاشنه بچرخد.
جوانان امروز، آشكارا كوتاهى هاى دولت را بازگو كرده و علت ها را جستجو مى كنند. نا
رضايتى موجب شده است كه نسل جديد، بيش از پيش به مسائل سياسى روى آورده و سرنوشت
خود را در دست خود بگيرد. در حقيقت آنان به شهروندان مسئول ترى مبدل شده اند.
براى هر روند اصلاح طلبانه اى كه بسوى مردم سالارى گام بر مى دارد، داشتن چنين
شهروندانى، از پرارزش ترين سرمايه هاست. در چكسلواكى سابق، اين انديشه وران و
روشنفكران بودند كه با رهبرى «واسلاو هاول» خواستار تغيير و تحول شدند. در لهستان،
اين كارگران و طرفداران اتحاديه هاى كارگرى بودند كه با رهبرى «لخ والسا» نداى
آزاديخواهى سر دادند. در آلمان شرقى سابق، دل كندن و فروپاشى نيروهاى امنيتى
«استازى» بود كه به سرنگونى نظام انجاميد. امروز، فضاى ايران براى رويدادهائى مشابه
و آميزه اى از اين راهكارها بى اندازه مناسب است، اين تنها به خاطر نوانديشى نسلى
جديد است- نسلى كه از آن بعنوان «نيروى سوم» ياد مى شود و محور اصلى خواست هاى
دموكراتيك اش، استقرار سكولاريسم و يك حكومت غيردينى ست.
بايد بخاطر داشت كه مردم، به ندرت به دليل فقر و بدبختى، دست به شورش مى زنند. در
واقع، زمانيكه اوضاع ظاهرا رو به بهبود مى رود، مردم فشار واقعى را براى تسريع
اصلاحات آغاز مى كنند. دلايل خارجى نيز مى توانند تاثيرى جهت بخش داشته باشند.
رويداد دردآور ۱۱ سپتامبر سال2001
كه يك حمله تروريستى به خاك امريكا بود، زنگ خطرى بود كه چهره دنيا را بصورتى
مشهود، نه تنها در روياروئى با مسئله تروريسم كه در علت يابى آن رفتارهاى پليد هم،
دگرگون كرد. اگر سابقه ممتد رژيم در ترويج افراط گرائى و عداوت نبود، تهران به نوعى
ديگر مورد قضاوت افكار عمومى قرار مى گرفت. فشارى كه امروز بر رژيمهائى مشابه رژيم
ملايان در ايران، وارد مى شود، خود عنصر ديگرى ست كه رهبرى رژيم را به عقب نشينى
وادار كرده و بهانه جديدى براى حركت هاى مبارزاتى در اختيار ايرانيان قرار مى دهد.
امروز روند ظاهرى اصلاحات، روزنه ايست نا كافى براى فعاليت ايرانيان. دستيابى به
مردم سالارى به مثابه خيابانى يك طرفه نيست و دموكراسى نبايد با ديدگاهى زيردست
نوازانه، از طرف دولت به مردم ارزانى شود. آزادى و مردم سالارى در واقع اعطا كردنى
نيست بلكه بايد از جانب آنان كه خواستارش هستند، گرفته شود. اين روندى ست كه نياز
به شراكت كامل يكايك شهروندان دارد. ف راموش نكنيم كه اين مردم هستند كه در نهايت
بايد ماهيت و كيفيت آنچه را كه از حكومت طلب مى كنند، مشخص كنند.